و تو چه دانی از راز درون سفره ها؟!

صبح که بیدار شدم اولین کاری که بعد از دست و رو شستن کردم این بود که گردو در هاون بکوبم! و بعد شونصدهزارتا ویدیوی فسنجونپزی دیگه هم ببینم که بفهمم قلق کار چیه. بعد هم برای سومین بار در زندگی م فسنجونم رو بار گذاشتم و هر یک ساعت تکههای یخ رو انداختم تو قابلمه که روغن بندازه خورشتم! پختن غذایی که خودت خیلی طرفدارش نیستی واقعاً کار سختیه. اگر غذایی هم باشه که به عده ترش، دوستش دارند یه عده ملس و یه عده شیرین و یه عده خیلی شیرین سخت تره چون معیار مشخص نداری! هی با خودت میگی خب این شاید طعمش برای من خوبه، برای یکی دیگه کم و زیاده! ولی خب، نتیجه انصافاً خیلی خوشمزه شد! ممنون از خانوم فوریه و همه خانوم های دیگری که ویدیوهاشون رو دیدم!
حالا بیایید یک اعتراف بکنم. همه فکر میکنند چاشنیِ غذاهای خوشمزه عشق و شادیه. اما من امروز یک کشف دیگه داشتم.. اینکه گاهی غذاها پخته میشند که یك چیزهایی پشت رنگ و لعاب خوب شون قایم بشند. رنجهایی، اضطرارهایی، غصه هایی. یعنی تو به عنوان یک زن، سفره رنگینی میچینی که بگی ببین هنوز یه چیزهایی سر جاشه... که اعلام کنی من خیلی هم خوب و پرحوصله و مهربونم؛ در حالی که نیستی.
و تو چه میدونی که شاید خیلی از کدبانوگری ها اتفاقا از سر آرامش نباشه؛ بلکه یه شکل از کنترل کردنِ فروپاشی باشه!
آره خلاصه گاهی هم آدم یک قابلمه رو با حوصله هم میزنه چون از یک جای دیگه تو زندگیاش نمیتونه گرهی باز کنه. و شاید همین چند ساعت جا افتادن خورش، تنها جایی باشه که نتیجهی زحمتش رو واضح میبینه.